غروب .. همش منتظر بود . منتظر یه اتفاق .. اتفاقی که میدونست هیچ وقت نمیرسه .
اما باز دلش .. منتظر بود .. منتظر یه لحظه بیهوده .
همش با خودش میجنگید و میگفت : بهش فکر نکن . همه چیز تموم شد ... یعنی
خودش تموم کرد .. پس دیگه بهش اهمیتی نده .. ارزش نداره .. منطقی باش و .. هزار حرف دیگه.
اما باز میدونست همش داره خودش رو فریب میده و خیلییییی زمان میبره بتونه .. فراموش کنه .
به خورشیدی که در حال رفتن بود چشم دوخت . و بعدش به رهگذر هایی که تو پارک از کنار هم با بی تفاوتی عبور میکردن نگاه کرد .
حرفی نداشت .. ساکت بود که یه بغض بی دلیل راه گلوش رو بست و بعدش ..
زار زار شروع به گریه کرد .
درست همین موقع بود که بهش رسیدم .
نمیدونم چرا نمیتونستم از کنارش برم . خیلی تنها بود .. انگار دردی که روی شونه هاش افتاده بود رو میتونستم ببینم .
و دلم .. یهو .. اتیش گرفت .
چه دختر زیبایی بود .. ظریف و دوست داشتنی .
اما انگار حزن عجیبی تو وجودش بود که نمیشد ندیدش گرفت .
رفتم و روی نیمکتی که نشسته بود کنارش نشستم و فقط نگاهش کردم .
با خودم همش این فکر رو میکردم که این دختر چه مشکلی داره ؟ چرا این قدر غمگینه .. ؟
چی شده آخه ..
و اون همچنان میگریست . نمیدونم چرا یاد جوونی های خودم افتادم .
موقعی
که راه جلوم بود و از دیدنش کور بودم و حس نتونستن .. فلجم کرده بود ..
موقعی که از همه چیز و همه آدم ها دل بریدم و .. هیچ شدم .
برای همین دستم رو گذاشتم روی شونش و صداش کردم .. : دختر جان // چیزی شده ؟
دختر .. با چشمای خونی و پف کرده و اشکی .. سرش رو به سمت من چرخوند و نگاهم کرد .
--- آخ .. چه نگاه یاس آوری داشت . و درد .. .
منو نگاه کرد و با عجله گفت : من .. نه .. مرسی خانم .. چیزی نیست .
حس
کردم دوست نداره و الانش هم وقتش نیست باهاش حرف بزنم . دستم رو تو کیفم
بردم و کارتم رو در آوردمش و بهش دادم و گفتم : اسمم فاطمه است ..
خبرنگارم .. اما بیشتر از این که یه خبرنگار باشم .. یه دخترم .. یه دوستم
که شنیدن درد تو براش مهم تره .
هر وقت دوست داشتی .. بهم بزنگ .. شاید یه موقعی .. یه جا .. بتونم تو راه زندگیت کمکی برات باشم .
دختر با تعجب نگاهم کرد .. کارت رو نگاه کرد و گفت : چرا ؟ .. چرا به من توجه کردید ؟
بهش لبخندی زدم و گفتم : چون درست عین خود منی .
و
دوست دارم .. تمام داشته هام رو .. برای ادامه حرکتت بدم . چون نمیخوام
مثل من خیلی از راههایی که تو رو به زمین میندازه رو تجربه کنی .
چون میخوام .. کمکت کنم .. چون .. یه حس .. میگه دوست دارم .
دختر .. لبخند کمرنگی زد .. کارت رو گرفت و گفت :
سخته اعتماد کردن .. اسمم لیلاست .
بعد از اون دیدار بود که من و لیلا با هم دوست شدیم .
.
.
بعد چند وقت بهم یه حرفی زد که شنیدنش برام عجیب بود ..
گفت میدونی اون روز تو فکر خودکشی بودم ؟؟
نه .. واقعا اینو نمیدونستم .
.
راستی تاحالا به این فکر کردین چند نفر از آدم هایی که کنار ما زندگی میکنن به بن بست رسیده و ممکنه از زندگی برای همیشه جدا بشن ؟
و بیشتر به این فکر کردید که میتونیم بغیر از وجود خودمون برای کسی یا افرادی دیگه اثر گذار باشیم ؟
وقتی بهش فکر میکنم .. حس خوبی پیدا میکنم .. چون فکر میکنم .. مردم و کمک به اونها
زیباترین اتفاق زندگی یک انسان .. نه یک آدم .